غزل 8: ساقیا برخیز و درده جام را
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرقفام را
گرچه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر، نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هرکه دید آن سرو سیماندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
تعبیر فال
غم روزگار را کنار بگذارید و از ظاهرسازی و غرور دست بکشید. در این روزها کسی را محرم راز خود نمیبینید و دلتان بیقرار است، اما نگران حرف مردم نباشید. سختی امروز گذراست. شب و روز صبر کنید؛ سرانجام روزی به کام دل خواهید رسید.